تکان نخور! من سالها پیشنمازیکردم. مسجدیکه بنده نماز میخواندم، جای خالی نداشت. به خاطر اینکه با جوان تماس میگرفتم. در میان صد نفر، اقلاً نود نفرش جوانها بودند. وقتی نماز تمام میشد، برمیگشتم رو به مردم مینشستم. افراد میدیدند راه باز است. آن سالها مد شده بود که جوانان خیلی آلامد، پوستینهای وارونه میپوشیدند. یک روز یکی از همین جوانها را دیدم که صف اول نماز، پشت سجادهی من نشسته بود. یک حاجی محترم بازاری در گوش جوان، چیزی گفت و آن جوان، مضطرب شد. پرسیدم: «چه گفتی؟» فهمیدم که آن آقا به او گفته است: «شما مناسب نیست با این لباس، صف اول بنشینیند.» گفتم: «نه آقا! اتفاقا شما مناسب است همینجا بنشینید، از این جا هم تکان نخور!» گفتم: «حاجی! چرا میگویی که جوان برود عقب؟ بگذار بدانند که جوانِ پوستین وارونه هم میتواند به نماز جماعت بیاید.»